X
تبلیغات
رایتل

وبلاگ شخصی عبدالحسین پروه

برگی از هزاران که باید می بود و...

ای دل اندر بند زلفش از پریشانی منال

مرغ زیرک چون به دام افتد تحمل بایدش

جوانی بی خرد پیری خردمند را که پشتش از جفای روزگار دوتا شده بود گفت:  

پیرمرد کمان پشتت را چند می فروشی؟؟؟  

پیر خردمند لبخندی زد و گفت:  

اگر خداوند به تو عمر دهد و اجل فرصت،   

روزگار هم به تو یکی بی بها خواهد داد...    

 

                               

[ جمعه 12 مهر‌ماه سال 1392 ] [ 05:08 ب.ظ ] [ عبدالحسین ]

[ 7 نظر ]

مجله اینترنتی دانستنی ها ، عکس عاشقانه جدید ، اس ام اس های عاشقانه