X
تبلیغات
رایتل

وبلاگ شخصی عبدالحسین پروه

برگی از هزاران که باید می بود و...

روزی یک مرد ثروتمند، با پسرش به سفری رفتند و در راه به دهی رسیدند...

 آنها یک روز یک شب را در خانه محقر یک روستایی به سر بردند ... 

 در راه بازگشت و در پایان سفر، مرد از پسرش پرسید: نظرت درباره مسافرتمان چه بود؟  

پسر پاسخ داد: عالی بود پدر

پدر پرسید: آیا به زندگی فقیرانه آنها توجه کردی؟  پسر کمی اندیشید و بعد به آرامی گفت:

فکر کنم...!!! پدر پرسید: چه چیز از این سفر یادگرفتی؟:

فهمیدم که ما در خانه، یک سگ داریم و آنها ۴تا......

 ما در حیاط مان فانوس های تزیینی داریم و آنها ستارگان را دارند.   

حیاط ما به دیوارهایش محدود می شود اما باغ آنها بی نهایت است.  

 در پایان حرف های پسر زبان مرد بند آمده بود،  

 پسر اضافه کرد: متشکرم پدر که به من نشان دادی   

ما واقعا                                       

چقدر فقیر هستیم       

  

[ جمعه 6 دی‌ماه سال 1392 ] [ 10:50 ب.ظ ] [ عبدالحسین ]

[ 3 نظر ]

مجله اینترنتی دانستنی ها ، عکس عاشقانه جدید ، اس ام اس های عاشقانه