X
تبلیغات
رایتل

وبلاگ شخصی عبدالحسین پروه

برگی از هزاران که باید می بود و...

معلم عصبی دفتر را روی میز کوبید و داد زد: سارا بیا... 

دخترک خودش را جمع و جور کرد,و سرش را پایین انداخت,

 وخودش را تا جلوی میز معلم کشید... 

وبا صدای لرزان گفت: بله... خانوم؟

معلم که از عصبانیت شقیقه هاش میزد...

تو چشمای سیاه دخترک خیره شد و داد زد:

چندبار بگم مشقاتو تمیز بنویس ودفتر رو سیاه و پاره نکن؟ 

ها!!؟

فردا مادرت رو میاری مدرسه میخوام در مورد بچه بی انضباطش باهاش حرف بزنم..!

دخترک چونه لرزونش و جمع کرد...

بغضش رو به زحمت قورت داد و گفت : 

خانوم... مادرم مریضه.... اما بابام گفته آخر ماه بهش حقوق میدن...

اونوقت میشه مامانمو  بستری کنیم که دیگه از گلوش خون نیاد...

اونوقت میشه برای خواهرم شیر خوشک بخریم که شب تا صبح گریه نکنه...

اونوقت... اونوقت قول داده که اگه پولی موند برای منم یه دفتر بخره  که

من دفتر های داداشمو پاک نکنم... وتوش بنویسم...

اونوقت قول میدم مشقامو...

معلم صندلیشو به سمت تخته چرخوندو گفت: بشین سارا...    

و کاسه اشک چشمش روی گونه خالی شد...!!!

 

 

[ شنبه 5 بهمن‌ماه سال 1392 ] [ 01:43 ب.ظ ] [ عبدالحسین ]

[ 2 نظر ]

مجله اینترنتی دانستنی ها ، عکس عاشقانه جدید ، اس ام اس های عاشقانه