X
تبلیغات
رایتل

وبلاگ شخصی عبدالحسین پروه

برگی از هزاران که باید می بود و...



جوانی گمنام عاشق دختر پادشاه شد .رنج این عشق او را بیچاره کرده بود و راهی برای رسیدن به معشوق نمی یافت.مردی زیرک از ندیمان پادشاه که دلباختگی جوان ساده و خوش قلب را دیده بود او را یافت و به او گفت :پادشاه اهل معرفت است اگر احساس کند که تو بنده ای از بندگان خدا هستی خودش به سراغ تو خواهد آمد.
جوان به امید رسیدن به معشوق گوشه گیری پیشه کرد و به عبادت و نیایش مشغول شد به طوری که اندک اندک مجذوب پرستش گردید و آثار اخلاص در او تجلی یافت.
روزی گذر پادشاه بر مکان او افتاد . احوال وی را جویا شد و دانست که جوان بنده ای با اخلاص از بندگان خداست.در همان جا از وی خواست که به خواستگاری دخترش بیاید و او را خواستگاری کند . جوان فرصتی برای فکر کردن طلبید و پادشاه به او مهلت داد .
همین که پادشاه از آن مکان دور شد جوان وسایل خود را جمع کرد و به مکانی نامعلوم رفت .ندیم پادشاه از رفتار جوان تعجب کرد و به جستجوی جوان پرداخت تا علت این تصمیم او را بداند.
بعد از مدت ها جستجو او را یافت و به او گفت: تو در شوق رسیدن به دختر پادشاه آن گونه بی قرار بودی چرا وقتی پادشاه به سراغ تو آمد و ازدواج با دخترش را از تو خواست از آن فرار کردی؟!
جوان گفت :اگر آن بندگی دروغین که به خاطر رسیدن به معشوق بود پادشاهی را به در خانه ام آورد چرا قدم در بندگی راستین نگذارم تا پادشاه جهان را در خانه ی خویش نبینم.؟....  

 

دستت درد نکند دوست خوبم

[ جمعه 16 اسفند‌ماه سال 1392 ] [ 11:11 ق.ظ ] [ عبدالحسین ]

[ 0 نظر ]

مجله اینترنتی دانستنی ها ، عکس عاشقانه جدید ، اس ام اس های عاشقانه